|
:: قصه ی چشمهای شیشه ای:: "تصاویری که بعد از من همچنان پا بر جا خواهد ماند"
|
(( بنام او که هر چه هست و نیست از اوست ))
...و اما حکایت اینروزهایی که من در آن سِیر می کنم: حکایت اول، ما هرچه باشیم و هر کجا باشیم (چه مرد، چه زن، چه دارا و چه ندار) بالاخره باید از این زندگی که همانند تاکسی است پیاده شویم! بنده خدا رضا صادقی حق داشت که میگفت "وایسا دنیا میخوام پیاده شم" و این چه خوب است که هنگام پیاده شدن کرایه خود را حساب کرده باشیم و با خیالی آسوده درب تاکسی را آهسته ببندیم که راننده هم دلنگران نشود! حکایت دوم، اینروزها به قدری درگیر کارهای پیش تولید فیلم جدیدم شده ام که هر از گاهی آرزو می کنم که ای کاش هر 24 ساعت برای من 48 ساعت می شد! ولی خدا را شکر همین کمبود وقت هم خودش از هر دریچه ای که به آن بنگری غنیمتی ست بس دست نایافتنی که مجال فکر بیهوده کردن را از آدمی می گیرد! حکایت سوم، امسال اگر ریا نباشد سالی سرشار از دستاوردهای خوب و صد البته هنری بود برای من... سالی که از بهارش پیدا بود که چه نکوست... خدا به آن مادر شهید خیر دو چندان بدهد که سال قبل به من عیدی داد و آخرین رقم سریال اسکناسش 94 بود! عددی که بشدت به آن اعتقاد دارم! و اما امسال هم همان مادر شهید مجددا به من عیدی داد و اینبار عددی متفاوت! 14
و من نیز برداشتهای مختلفی از آن کردم و مهمترین آن این بود که امسال باید و باید به چهارده معصوم متوسل شوم تا بلکه خداوند بیش از پیش مانند همیشه مرا دوست داشته باشد. حکایت چهارم، در آخرین روزهای پایانی سال بود که تلفنم زنگ خورد، از تهران بود، از دبیرخانه جشنواره ملی سرزمین نور... صدایی از آن سوی خط به من گفت که فیلم مستند "هفت سین مقدس" به پخش پایانی این جشنواره راه پیدا کرده و حائز رتبه برتر شده! و اینچنین بود که من دوباره ناخواسته و البته با لطف و عنایت خداوند و شهدا راهی سرزمین نور شدم و البته اینبار هم برای دریافت جایزه... و شب اختتامیه صدای مجری به گوش می رسید که می گفت: فیلم مستند "هفت سین مقدس" به کارگردانی آقای اصغر عباسی به مقام دوم این جشنواره دست پیدا کرده...
و البته که فیلم من اول شده بود و چون نمیخواستند جایزه اول را به فیلمم بدهند (بخاطر شرایط بد اقتصادی) بنابراین جشنواره فیلم اول نداشت و فیلم من با اندکی اختلاف دوم شد!!! حکایت پنجم، من هرچه دارم از لطف و عنایت خداوند متعال و شهداست... و البته دعا و نگاه مادر شهید مفقود الاثری که همچنان چشم انتظار بازگشت فرزندش به خانه است! :(
امیدوارم قدردان این نگاه ویژه باشم و سال جدید دستاوردهای به مراتب بهتری در زمینه هنر و علی الخصوص سینما داشته باشم. و اما حکایت ششم، امسال را هم لحظه تحویل سال کنار یاران همیشگی بودم... و با بغضی وصف ناشدنی لحظه تحویل سال را در کنارشان گذراندم.
و امسال هم سالی نکوست، چون از بهارش پیداست :) و من در این صحنه می خواهم تا لحظه پیاده شدن بهترین اعمال و رفتار را از خود برای راننده تاکسی به جای بگذارم! و در پایان ذکر این شعر خالی از لطف نیست: "زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست، هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود، صحنه پیوسته به جاست، خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد"
التماس دعا بنده خدا [ شنبه هفتم فروردین ۱۳۹۵ ] [ 0:30 ] [ روایتگر فتح ]
[ ]
|
|
| [ چشمهای شیشه ای در فیس بوک ] [ All Right Reserved by www.FASstudio.com - Copyright © 2012 Film And Sound STUDIO ] |